شیطان !
چشمان شیطانی ات را خوب باز کن!
ببین . . .
من در دور دست توام
ساکت و پر از درد . . .
غبار پیراهنت را بتکان
خستگی در کن . . .
آب بنوش
از دور به جاده بنگر
ببین . . .
من با یک دست لباس سیاه بلند
با پاهایی خونی . . .
با صورتی خیس به تو خیره مانده ام
مردمک چشمم بالاست !
بالاترین حد !
و ابروهایم نزدیک به هم اند !
و دندان هایم دارند می شکنند !
و لبهایم می لرزند !
از خشم ، از نفرت شاید !
ببین . . .
یک جا ایستاده ام . . .
بی جان ، بی توان
با پاهایی قفل شده به زمین
پاهایی که خودت قفلشان کردی !
پس دیگر مترس . . .
دورتر مرو . . .
فاصله ی ما از فرشته است تا شیطان !!
من ایستاده ام اینجا . . . بی حرکت
و گریز تو را نظاره گرم !
و می بینم کلیدی را که کنار پایم جا مانده !!
و تو شیطان زیبای من !
وسوسه بیهوده است . . .
دیگر هیچ فرقی نمی کند !
حتی حالا که می دانم با تمام وجود کلید را برایم گذاشتی !
و هرگز معنی کارهای پر تعارض تورا نفهمیدم !!!
دیگر هیچ فرقی برایم نمی کنی !
پس دورتر مرو !
من اینجا برایت دریا می سازم !!!
(ز.م)
خیال روی کسی در سر است هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است !!
«سعدی»





