تبليغاتX
. . . ساده می نویسم . . .

. . . ساده می نویسم . . .

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز**ورنه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

شیطان !

چشمان شیطانی ات را خوب باز کن!

ببین . . .

من در دور دست توام

ساکت و پر از درد . . .

غبار پیراهنت را بتکان

خستگی در کن . . .

آب بنوش

از دور به جاده بنگر

ببین . . .

من با یک دست لباس سیاه بلند

با پاهایی خونی . . .

با صورتی خیس به تو خیره مانده ام

مردمک چشمم بالاست !

بالاترین حد !

و ابروهایم نزدیک به هم اند !

و دندان هایم دارند می شکنند !

و لبهایم می لرزند !

از خشم ، از نفرت شاید !

ببین . . .

یک جا ایستاده ام . . .

بی جان ، بی توان

با پاهایی قفل شده به زمین

پاهایی که خودت قفلشان کردی !

پس دیگر مترس . . .

دورتر مرو . . .

فاصله ی ما از فرشته است تا شیطان !!

من ایستاده ام اینجا . . . بی حرکت

و گریز تو را نظاره گرم !

و می بینم کلیدی را که کنار پایم جا مانده !!

و تو شیطان زیبای من !

 وسوسه بیهوده است . . .

دیگر هیچ فرقی نمی کند !

حتی حالا که می دانم با تمام وجود کلید را برایم گذاشتی !

و هرگز معنی کارهای پر تعارض تورا نفهمیدم !!!

دیگر هیچ فرقی برایم نمی کنی !

پس دورتر مرو !

من اینجا برایت دریا می سازم !!!

 (ز.م)


خیال روی کسی در سر است هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون است !!

«سعدی»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 14:2  توسط zahra  | 

winter!

بهارم باش !


تو اگر می خواهی پرستو شو

کوچ کن از آشیانه ی من

زمستان است !

و اگر می خواهی بمان

گرمای وجودم باش . . .

روی چشم می گذارمت

روی دل می نشانمت

بهارم باش !

اگر عشق گناهست باشد ،

تو باش و گناهم باش !!

(ز.م)

 

 

جنس روزهای من شبیه به باران است و خیس می شوی اگر که بیایی نزدیکم . . . روی پاهایم بند نیستم ، بین زمین و آسمانم ، معلق و بی هوش . انگار هزار لیتر الکل نوشیده ام . . . حالا تو اگر خواستی برو جشن بگیر ، برو با هر که می خواهی بخند ، برو با هر که می خواهی برقص . . . من که هنوز هم با عشق زنده ام و هنوز هم از تو شعر می گیرم و هنوز هم دیوانه وار . . .

من به انتهای این جنون فکر نمی کنم ، که پایان من وقتی بود که تو آغاز شدی ! پایان من وقتی بود که بوی باران گرفتم . . .! جنس روزهای من شبیه به باران است  ،پس همان دور بمان . . . و مثل همیشه بگو " به خیس شدنش نمی ارزد "

(زهرا.م)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 0:16  توسط zahra  | 

خسته ام از این همه غم........................

 

خسته ام ...

 

من در گوشه ای تنها ...

بدون دستان گرمش  ...

بدون پناه امنش ...

در حال گریه ، پریشان نشسته ام ...

من در اوج نا مهربانی ها محو شدم

من در عمق چشمان یک سکوت گم شدم

من خسته ام...

خسته از زندگی تلخم ...

خسته از شب های پر وحشت...

خسته از آینده ی تاریک و بی امید

من بی قرارم" امروز" . . .

بی قرارم" امروز" . . .

ساکن شهر هیاهو بودم و

مسکن من ریگ زار است" امروز". . .

سبک من عشق و غزل بود

و من از تمام عاشقان دل کنده ام" امروز". . .(!)

بخیر یادش دیروزها

من به شب میگفتم :

میزبان خستگی های روز  . . .

من به شب می گویم :

میهمان ناتوانی ها و افسوس ها" امروز" . . .

دوست دارم شب را من بکشم . . .

دوست دارم همه را من بکشم . . .

که هزاران بار من را کشتند

خسته ام از دنیا . . .

خسته ام از شب ها . . .

چراکه من هر شب را با اشک خوابم برد . . .

و من " امروزی" از" امروزها" بی او خواهم مرد . . .

(Z.M)

                                 **********************************

تو هستی در یادم

               می فهمم می دانم

                             وقتی عشق می خوابه

                                                من با شوق بیدارم

                                                                       (Z.M)

happy new year


+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/15ساعت 16:27  توسط zahra  | 

****هراس****

من ثریا وار ، می بارم و می شویم هراست را

از چه تو اینگونه بی تابی ؟

از چه رو اینگونه می ترسی ؟

تا وقتی مرا داری . . .

هراس از چه ؟

هراس از که ؟

من که ویران می کنم هر چه تو را آزرده . . .

من که آتش می زنم هر چه تو را ترسانده . . .

و عشق من برای تو چه بی پایان

تلاشم برای راندنت از دل چه نافرجام

و روح تو چه ارزان است در دست رقیب من !!

و من نالان و سرگردان

و من آواره و حیران

نگاهم منجمد سوی دو چشم توست . . .

دو چشم تیره ات را می پرستم من ، عزیز من !

مرا بشنو !!

صدایم سوز غم دارد . . .

صدایم ساز می سازد ولی ناکوک !

صدایت عشق می ریزد ولی مشکوک !

از چه تو اینگونه بی تابی ؟

از چه رو اینگونه می ترسی ؟!!

(ز.م)

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/28ساعت 22:37  توسط zahra  | 

تو بگو؟؟؟؟؟؟؟

رفتی و شعرهای من ماندند

چشم های بی گناه من ماندند

باورم بودی و عاشقت بودم

گریه های شبانه ام ماندند

گریه ی من از سر ، درد است

دور از آن دو چشم جادویت

پیش این دو چشم کم سویم

رنگ زندگی زرد است

طعم بوسه ها تلخ است

بوسه از به غیر تو ننگ است

جای بوسه من عسل نمی خواهم

دل من برای بوسه ات تنگ است

تو بگو به چه درد می خورد عشق ؟

چیزی که چاره اش فقط مرگ است ؟!

(ز.م)

+روزای سختی رو گذروندم ، چیزی به پایان نمونده ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 14:13  توسط zahra  | 

**فاصـــــــــــــــــــــــــله**

دنیای من چقدر فاصله دارد تا تو

قلب تو چقدر سنگ است ...

چقدر فاصله دارد تا من !!

در گوشه ی قلبم لاله ای روییده ست . . .

لاله در گوشم گفت :

که "تو دیگر نیستی با من "...

او همیشه راست می گوید ... ولی . . .

من حرف های لاله را باور نمی کنم

پروانه ات می مانم و پروا نمی کنم!!

من تو را می خوانم . . .

تو آوازی !

تو بی عیب ترین سازی !

تو عشقی !

تو رویایی ترین رازی !

من تو را می بینم . . . "در هرجا"

من تو را می شنوم . . . "در هر صوت"

بخند . . . هر چند به گریه های بی امانم

سکوت کن . . . هرچند در برابر قلب نیمه جانم

بتاب . . .

ببخش . . .

بساز . . .

که همه ی کارهای تو وجودم را می لرزاند

و هرچه از جنس تو باشد زلزله به پا می کند !!

"درست مثل شعرهایم"!

شعرهایی که در آن پی واژه نمی گردم . . .

که همه ی واژه ها زیباست . . . وقتی . . .

تو دلیل شعرهای من باشی !!

(Z.M)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 11:36  توسط zahra  | 

«قلب زخمی»


 بی تو این شبهای من شبیه یک کابوس است

من بدنبال توام ،در دست من فانوس است

من در این تاریکی ، گاه گاهی مکث می کنم

جای خورشید و زمین را تو بخواه برعکس می کنم

تا تو را پیدا کنم سر تا به پا من گوش می شوم

گر نیابم رد پایی بی گمان بی هوش می شوم

بی تو من تنهای تنها درد و دل با چاه می کنم

آسمان من بیا!تو بیایی درد و دل با ماه می کنم!!

بی تو من با قاصدک ها قهر کرده ام

با خدا ، با شاپرک ها قهر کرده ام

تو کجایی عشق من؟روی تن یاس نشستی؟!

تو بگو آگاه ازین احساس و از این راز هستی؟

منی که آغوش تو را با دنیا عوض نکرده ام ،

منی که جز دیدن تو چیزی هوس نکرده ام ،

اینگونه با من میکنی؟رسم محبت اینست؟

تو رفتی و نمک شدی،مرهم قلبم اینست؟

زخمی تر از همیشه ام،برگرد و پیش من بمان

حرف نگفته ی مرا بیا و از چشمم بخوان!

بیا و جان من بگیر ، تنها خودت نفس بکش

اگر نیامدی مرا همیشه در قفس بکش

تو نباشی ،مثل یک ماهی در حوض می میرم

تو بیا ، از عشق رویت ،من برایت رز می چینم

افسوس من گم کرده ام چشمان تیره ی تو را

عمرم به پایان می رسد گر ننگرم چشم تو را

تو عاشق بارانی و چشمان من بارانی است!

بغضش شکسته دل من،ابری در آن زندانی است

هر کجا هستی بگو،بی حضورت قلب من فریاد میکشد

در نبود تو ،"دل زخمی" من با غصه هایش داد می کشد

 

(Z.M)

 

 +حالم اصلا خوب نیست... دیگه ... منو آروم نمی کنه _______________

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 22:5  توسط zahra  | 

به خــــــــــــــــــاطــرت . . .

آری طعم تلخیست تیر نگاه تو...

تو بخواه ...

من مــــی چشـم به خاطــرت . . .

 

بی تو نفس گیر است این زندگی ... ولی...

تو بدان ...

این حسرت را مـــی کشم به خاطــرت . . .

 

قلب من می شکند ، غصه مخور ...

تو بمان ...

من آه مــی شوم به خاطــرت . . .

 

تو آسمانی ... ولی تاریک و بی نوری    

تو ببین ...

من ماه مـــی شوم به خاطــرت . . .

 

کاغذ من خیس از باران شده است ...

تو بخند ...

من اشک مـــی شوم به خاطــرت . . .

 

در تمام جمله هایم تو فقط جاری باش

تو بیا ...

می سرایمت،شعر مــی شوم به خاطــرت . . .


 (Z.M)


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/20ساعت 19:51  توسط zahra  | 

باز باران . . .

باران ...

 

امروز . . . همین امروز

گل یاسی دیدم پرپر . . .

که تنش زخمی بود . . .

و نگاهم را دوختم به او

به وضوح با من حرف می زد . . .

شنیدم آسمان ابریست . . .

شنیدم بی تو می بارد . . .

من دلم ابری شد

بغض کردم

و حالا . . .

نیستی در کنارم تا ببینی آسمان چه گریه ای می کند . . .

نیستی تا ببینی من دیوانه را که زیر باران چه اشکی می ریزم . . .

آرزو داشتم در کنارم بودی همین حالا !

همین حالا به چشمانت نظر می کردم . . .

همین حالا تو را غرق بوسه می کردم . . .

و می چرخیدیم . . . و می رقصیدیم . . .

همراه این فرشته ها . . .!!

همراه قطره ها . . .

و پر از بوی باران می شدیم . . .

بوی آسمان . . .

بوی دستان خدا . . .

بوی عشق . . .

و امروز . . . همین امروز

باران چه وحشیانه می بارد . . .

و من چه مظلومانه . . .

بی تو . . .


(Z.M)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/07ساعت 14:15  توسط zahra  | 

همان اویی که ...

 

 

آسمان را با همین دست هایم می شکافم ...

تا صدایم بهتر برسد به خدا!

چرا ؟

به کدامین گناه ؟

اینجا سیاهی ها با هم بازی میکنند

اینجا همه ی ماهی ها یکی یکی می میرند

ماه را ...

ماه را ...می آرم به زمین

اینجا تاریکی مطلق است ...

من از وحشت به گریه افتادم

راهی برای گریز نیست

حضور او زمانی روشنی می بخشید

«حضور او تقدس می داد به لحظه»

«حضور او حس نوازش را بیدار می کرد»

اما ...

او آمد و سکوت کرد ...

و فقط خیره ماند به این تاریکی ها

چقدر برایم آشنا بود "یک زمانی" !!!

و عطر حضورش مستم میکرد "یک زمانی" !!!

و دلیل شعرهایم بود "یک زمانی"(؟) !!!

او آمد و مثل همیشه سکوت کرد...

و من نیز ناچار بودم به سکوت !

سکوتی تلخ و اشکبار

و اندوه است که می بارد !

چرا ؟؟

به کدامین گناه ؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 22:9  توسط zahra  | 

تولدم مبارک!!!!!!!

سلام دوستای عزیزم !

این چند وقتی که نبودم به خاطر این بود که امتحان داشتم و نمیتونستم بیام و به شما سر بزنم ، پس ازتون خیلی خیلی معذرت میخوام ...

امروز هم اومدم بهتون خبر بدم که امشب ، شب تولدمه ، الان هم خونمون شلوغ پلوغه آخه دوستامو دعوت کردم پس وقت نمیکنم تک تک بیامو دعوتتون کنم و بازم ازتون عذر میخوام .امشب من شمع 20 سالگیمو فوت میکنم، احساس خوبی نیست ، فک می کنم دیگه پیر شدم ، آخه دو دهه از زندگیم تموم شد ، به همین راحتی ! هیچ وقت فکر نمیکردم این روز و ببینم ، همیشه فک میکردم 18 سالگی می میرم، نمیدونم چرا ؟

سالی که گذشت ، سال خوبی بود ، چون یه اتفاق مهم برام افتاد که اگه نمی افتاد معلوم نیست چه بلایی سرم میومد ، از خدا میخوام که مثل همیشه که با من بوده ، سال آینده هم رهام نکنه و همیشه اجازه بده بغلش کنم و بذاره از عشقش بنوشم .درست مثل همیشه ...

 ببخشید که تولدم اینقدر خالیه ، نه کیکی ، نه بادکنکی، نه کاغذ رنگی ، آخه باور کنین دوستام نمیذارن دیگه بیشتر از این پیشتون باشم ، دارن همش غر میزنن ، پس به بزرگی خودتون ببخشین .

راستی ممنون که توی این مدتی که نبودم به یادم بودین و با نظراتتون تنهام نذاشتین.......

«امیدوارم به همه ی آرزوهاتون برسین »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/09ساعت 16:43  توسط zahra  | 

حیوان


 این روزا حال من، مثل این عکسه ...

ای خدا اشک و غم دیگه برام بسه ...




دلم میخواست مثل یک حیوان باشم!

و طعم گوشت خام را زیر دندانهایم بچشم

و طعم استخوان را

و از گرسنگی و حتی از کینه هم نوعم را بخورم !!

دلم میخواست مثل حیوان باشم!

و نتوانم بفهمم عشق و دوست داشتن چیست . . .

و به جفتم خیانت کنم بدون مواخذه ای و بدون تنبیهی!

و جفتم به من خیانت کند بدون اینکه غمگین شوم و بگریم !

دلم میخواست مثل حیوان باشم!

و هیچ وقت اصلا نمیفهمیدم "معنا"چیست و "تفکر"چیست !

و هیچ وقت نمیفهمیدم کی و کجا باید حرف زد و کی باید لال شد !

دلم میخواست مثل حیوان باشم!

تا قانون ، قانون جنگل باشد !

و بخورم که خورده نشوم

و بدرم تا دریده نشوم

نه ... نمیخواهم "اشرف مخلوقات"باشم !

این انسان بودنی که هر روزش درد و رنج است نمیخواهم . . .

تاوان "اشرف" بودن خیلی سنگن است

و له میشود انسانیت زیر سنگینی اش !!

آری . . . دلم میخواست مثل یک حیوان باشم ......................!!


(Z.M)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/09ساعت 0:11  توسط zahra  | 

هوای تو ...




هوای اینجا بوی پیراهن تو را میدهد !


بوی همان پیراهن سپیدت را که جای دستانم هنوز روی آن مانده است ...


هوای اینجا پر از اکسیژن است


هوای اینجا هوای دیدار تو را دارد!


هوس بوسیدن لبهایت را دارد!


هوای اینجا دل ابری من است که ...


عجیب هوایت را کرده ...!!



(Z.M)

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/20ساعت 16:16  توسط zahra  | 

در اکنون بزی !!


در اکنون بزی


فلسفه ی زیستن در اکنون است . . .

اکنونی که فردا دیروز میشود ...

و چه جادویی میریزد از انگشتان خدا !!

من امروز می خواهم هر آنچه که دیروز از ترس نکردم ، انجام دهم . ..

من به آرزوهای دیرینه ی خودم تحقق می بخشم

بی ترس از نظری که مردم میدهند !!

من در خیابان بلند بلند با آسمان حرف میزنم و بلند بلند میخندم !

بگذار بگویند دیوانه است ...

من در زمستان با پیراهنی کوتاه بیرون میروم و روی برفها دراز میکشم !

بگذار بگویند مجنون است ...

من شراب می نوشم ، میرقصم ، میخوانم و اوج لذت را تجربه میکنم !

بگذار بگویند بی ایمان است ...

من طعم "هستن" را می چشم و نه "بودن" و نه "شدن"!!

چرا که "اکنون" همه ی دنیای من است

و برای گریز از این تکرار بیهوده ،هر آنچه میخواهم میکنم!!

بی ترس از عقوبتی!!

و در مراقبه ، خدا را در آغوش میگیرم و میگریم و میمیرم !

و آنوقت است که میفهمم خدا با من است . . .


خدا همیشه با من "است" !!


« الهی تسلیم و خدمتگذارم »

(Z.M)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/02ساعت 17:0  توسط zahra  | 

خوش اومدی ...فقط !!

به قلب من خوش اومدی . . . !!

فقط !!

همون نزدیکیا بشین که . . .

.

.

اگه بد شدی . . .

اگه تو امتحان دلم رد شدی . . .

اگه به جای درمون درد شدی . . .

زود زود بری بیرون !

آخه می دونی ؟؟

دیگه طاقت ندارم . . .

دیگه حس و حال ناله و شکایت ندارم . . .

آره می دونم . . .

تو خیلی خوبی

تو خیلی ماهی

اصلا تو یه دونه ای . . .

ولی اگه زبونم لال ،

یه روزی خطا کردی . . .

اگه جز من به یکی دیگه نگا کردی . . .

خودت با پای خودت از دلم برو بیرون !!

چون اگه نری خودم بیرونت میکنم . . .

پس 

.

.

.

همون نزدیکیا بشین !!!!


(Z.M)
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/24ساعت 22:1  توسط zahra  | 

با من از عشق مگو . . .


عشق . . .

چیست این واژه ی پر تفسیر ؟؟

که روزی تن بی جانم را زیر سنگینی درکش خرد کرد ؟؟

چیست این واژه ی محسور ؟؟

که روزی خیسم کرد از حضورش ؟؟

چیست این واژه ی منحوس ؟

که بی رضای من آمد و به اجبار من رفت ؟؟

رفت .........

رفت این واژه ای که تنها به درد زباله دانی می خورد و بسسسسسس!

(Z.M)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/11ساعت 9:36  توسط zahra  | 

entezar

بعضی وقتا آدما چقد احمق میشن . مثل اون وقتی که من شعر پایین رو نوشتم . . . درست روز تولد 19 سالگیم بود ، یعنی 10/4/89 ... چقد دیوونه بودم ...........

راستی امتحانات نمیذاره به کسی آپمو خبر بدم .  so sorry



و باز هم سالگرد نفس کشیدن های بیهوده رسید . . .

اینجا .  . .

تنی یخ زده و چشمانی خیره به راه ، "فقط" انتظار می کشند .

نابود می کنم این انتظار سرد را که تمام تنم را خشکانده

و خنجر می زنم به هر چه "اوست"!

"او" که تمام "او"های شعرهایم به "او" بازمی گردد !!


(Z.M)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/26ساعت 23:2  توسط zahra  | 

به یاد می آورم . . .

این پست حذف شد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 23:41  توسط zahra  | 

یک خاطره . . . !

این پست حذف شد


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 14:52  توسط zahra  | 

بازنده

تو جادویت را به همه بخشیدی و نکردی دریغ از هیچ کس

سحر چشمانت را . . . حرم دستانت را . . .

و می دانستی فریب را و دروغ را

و نکردی باور که صداقت خوب است

و من بهت زده در حیرت به تو می اندیشم

به تویی که روزی باور من بودی

به تویی که روزی "عشق"میخواندمت

به تویی که دل دریایی من را خرد کردی آسان

و کنون جای تو در این دل نیست. . .

و صدایت سبب لرز دستانم نیست. . .

و فکرت باعث اشک چشمانم نیست . . .

و تو هم خوش باش با هر که خوش است با تو !

تو بازی را بلد بودی

ولی پایان مشخص نیست. . .

آنکه می بازد کیست ؟

آنکه می سوزد کیست ؟

و می دانم . . . و می دانی (!) . . .

خدا عدالتش یکتا و بی همتاست

خدا داور میان ماست . . .

هستم و می بینم . . . !!


(Z.M)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/02ساعت 22:46  توسط zahra  | 

غریبه

شعر زیر رو تازه نوشتم شاید حرف دل خیلی از شما باشه . . .


ندای قلب تو را با تمام قلب خود احساس کردم

و آن روزی که پرسیدی دلم تنهاست یا که همدمی دارد

به تو گفتم که تنهایم به تو گفتم که بی یارم

و تو لبخند زیبایی زدی بر من

و گفتارت چه شیرین بود

تمام فکر من این بود که تو

هر لحظه در هر جا در فکر من هستی

نمی دانم چه شد ؟

یکباره بی من رفتی و دستان سردم را رها کردی!

و هنوز هم نفهمیدم چرا رفتی،چرا بر من جفا کردی؟؟

و دنیا به پایان خودش نزدیک شد آن شب

و قلبم از طپش افتاد یکباره!

یادم هست که در شبی گفتی آرزویت آرزوهای من است

شب نازل شدن قرآن بود

قدر بود و قدر من برایت قدر یک دریا بود

و اکنون آرزو دارم بفهمی که بعد از رفتنت از چشم افتادی

نه که ساده . . . هزاران اشک افشاندم

                      هزاران خون دل خوردم

که اینگونه بدون تو به آسانی قلم در دست می گیرم

غریبه! آرزو دارم که پایانت شبیه من نباشد

سرنوشتت مثل من ماتم نباشد

زندگی ات تا ابد پر غم نباشد

غریبه! تو مرا حیرت زده اینجا رها کردی

و می دانی خطا کردی

نه اینکه عاشقت باشم ولی بودم و قلبم را تو له کردی

نه اینکه عاشقت باشم ولی بودم ،

تو می دانی به جز چشم تو من چشمی ندیدم

                به جز خواب تو من خوابی ندیدم

نه اینکه عاشقت باشم ولی بودمو بد کردی و عشقم را تو رد کردی

نه اینکه عاشقت باشم ولی من برای تو دعا کردم

دعا کردم به جای زخم هایی که تو بر ایت دل زدی هر دم

دعا کردم به جای اشک هایی که در فراقت بر گونه افشاندم

دعا کردم برای تو  . . . نه اینکه عاشقت باشم ولی بودم


(Z.M)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت 18:5  توسط zahra  | 

خداحافظ

و امروز چیزی نمانده برای دوست داشتن ...

و امروز بی قرارم سهم این قلب است

و "فراموشی" راهیست نه دراز به سوی مرگ . . .

مرگ من در این نزدیکی ها نهفته است

تو از عشق چه می دانی ؟

تو از احساس امن آغوشت چه می دانی ؟

تو از پاکی و راستی بگو آخر چه می دانی ؟

و من سالهاست می دانم حس را ،

عشق را

و حتی فراموشی را

من فراموشت می کنم ای عشق

بهانه ای ندارم برای قلبم

و دلیلی نداشتی برای من

اما  . . . ((هرچه تو گویی و تو خواهی)) . . .

تا ابد در یاد و خاطرم می مانی

در قلبم .  . .نه . . .  هرگز

سخت است که تو را بیرون کنم  از دل

اما سخت تر از شنیدن حرفهای سرد تو نخواهد بود

و نه . . . هرگز نخواهد بود چیزی سخت تر از آن  . . .

ببخشد خدا گناهت را  .. .

دلم آن شب چه حالی داشت

حرفهایت نمی دانی چه دردی داشت

و گلویم چه بغضی داشت

و تب داشت تنم

و می لرزیدم . . .

و می گرییدم  ..  .

چه می فهمی تو از احساس  ؟

چه می فهمی تو از این راز ؟

و لایق این عشق نبودی تو هرگز

و از خدایم می خواهم پشیمان نشوی هرگز

به خاطره ها می سپارم تو را و به دست نسیم می دهمت  . . .

ای عشق افلاطونی من !

خداحافظ . . .


(Z.M)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 21:12  توسط zahra  | 

help

سلام دوستان .

 شرمنده از اینکه نمی تونم بیام بهتون سر بزنم . کسانی هم که تبادل لینک می خوان من بعدا اقدام می کنم . از اینکه دیر آپ کردم هم شرمنده 

تا کجا تا کی بتازم سوی غم ؟

تا کی در خلوت خود اشک ریزم ؟

تا به کی در حسرتش آتش زنم این خانه را ؟

تا به کی آه کشم ، ناله کنم ؟

تن من بی رمق است است . . .

قصه ام پر درد است . . .

و دلم پر زخم است . . .

تا به کی ، تا به کجا بدوم به سمت او ؟

 چیست این حس غمین پر هراس ؟

تا به کی با من خواهد ماند ؟

تا کجا با من خواهد راند ؟

ایا ت ابد ؟ نه . . . هرگز مرا یارای تحمل نیست

طاقتم رو به زوال است کنون

ای کاش همه ی دنیا در یا بود

تا در آن غرق شوم

و نماند عشقی و نماند حسی

ای کاش خدا با من بود ،

اینجا هست ولی با من نیست

پر از سد کرده راهم را

نمی دانم چرا اسمش را نمیبرد از دل

و چرا یادش را نمی برد از فکر

نمی دانم خطا کردم ؟ جفا کردم ؟

و می سوزد تنم از تب

مثل یک مجرم در آتش

تا به کی باید سوخت ؟ باید ساخت ؟

او نمی خواست مرا هرگز

و بازی با این دل و این احساس  . . .

و سزایش این است برود از قلبم ، برود از فکرم

زان که او لایق نبود

تا به کی یادش را در دلم جای دهم ؟

ای خدا  تو می دانی فقط راهش

تو می فهمی فقط من را و می دانی تو درمانش

و تقدیرت ندانم چیست ؟

گرفتاری کمین کرده در آغوشمو زنجیر است دستانم

و بسته است پاهایم

کمک کن تا به دست باد بسپارم خاطراتش را

و شیرین کن برایم طعم "بودن" را ...


(Z.M)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 21:2  توسط zahra  | 

ای عشق می خواهمت . . .


http://www.artofthestate.co.uk/photos/graffiti_text_love.jpg

 

«ای عشق می خواهمت»


من که تا اوج رفته بودم ، من که به قاف رسیده بودم،

من که از همه ی پلها گذشته بودم

و آب تمامی چشمه ها را نوشیده بودم

و می خواستم بروم به آسمانها

و تو . . .

در آخرین لحظه مرا در آسمان پیدا کردی و من ، تو را

و تو . . .

در آخرین لحظه آمدی

و ربودی قلبم را ، عقلم را

عشقم را . . .

و ایمانم را . . .

و انگار  تو هم قصد رفتن داشتی

و چشمانم فواره ی التماس شد  . . .

و تو ماندی و این آغاز عشقمان بود . . .

و من سوختم و تو پیروز میدان بودی

ومن خاکستر شدم و تو مسرور بودی

و من از آسمانها سقوط کردم و بر بام دلت افتادم

و مست شدم از بوی عشقت و از نگاه معصومت . . .

و تو خیره به چشمانم 

و من . . . خیس از شرم . . .خیس از عشق . . .

به راستی می دانم  . . .

در آن روز انسانها به ما خندیدند و فرشتگان و خدا  . . .!

و تو زیباترین شدی ، برای من و برای فرشته ها . . .

و من عاشق ترین شدم ،برای تو  و "فقط برای تو". . .

"ای عشق می خواهمت" با تمام دلم و با تمام وجودم

و تا "ابد" در آن «سقوط» شیرین خواهم ماند . . .

 

(z.m)

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/22ساعت 2:10  توسط zahra  | 

قلبم همیشه برای تو می خونه . . .

"""قلبم  همیشه برای تو می خونه"""

 

 

تو ای نرگسِ ماه پیشِ رویت خجل

من نام فرشته وارت را بر لبان سردم می زنم فریاد

می زنم فریاد و می کنمت نگاه و می شوم مدهوش

ای راوی قصه های پر احساس !

می شنوم صدایت و می شوم بی هوش

من با "عقلم" می کنم چاره

که ای انسان بیچاره!

تو از درد بیزاری

تو از غم ها بیزاری

تو از دنیا و درویشان و دریا هم که بیزاری

پس چرا در «هستی» هستی؟!

و من اینبار از عمق"قلبم"می کنم چاره

و می گویم،

من از عشقم خشنودم

من از یارم خشنودم

من از عطر خوشش سرمست

من از چشمش خشنودم

 

قلب من  سرشار از خشنودی است

قلب من امشب در آن مهمانی است

تو در آنی و من و پروانه و شمع

قلب من شاهد پر سوزانی است

قلب من شاهد خود سوزی پروانه و من

در سکوتی زیبا می خواند . . .

تو ای نرگس ماه پیش رویت خجل . . . !


(Z.M)

http://cdnet.myxer.com/tn/c/927357/big/?t=2008100990947


 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/15ساعت 23:49  توسط zahra  | 

answer

پاسخ سوال من چیست ؟ بگو . . .

 

 

سخت است باورش . . .  این سهم من نبود

آن برخورد سرد . . .  نه . . .  حق من نبود

غافل نبوده ام از یاد و خاطرت

حتی لحظه ای ،حتی دقیقه ای

تو گفتی بنگرم در چشمت اما. . .

مرا دیوانه کردی با نگاهت . . .

نگفتی با خودت هر شب چه کردم بی نگاهت؟؟

چطور دلت آمد ؟ بگو . . .

خدایا! نیست صدایی از صدایش

مدفون شدم من در سکوت شب . . .

نمی بینم نشانی از نشانش

هیچ گاه نمی رود از یادم آن نگاهش    

عزیزم! هیچ گاه نمی رود از یادم آن نگاهت

در نگاهت عشق بود . . . نیست ولی!

در نگاهت حس بود . . .  نیست ولی!

تو به من بگو چرا نیست ؟ بگو . . .

اشک من بر گونه جاریست

هق هق من را تو می شنوی ؟

پاسخ این گریه ها چیست ؟ بگو . . .

یاد حرف آخرت آتش زده مرا

بگو که بود از من گرفت تو را؟

تو بگو رقیب من کیست ؟ بگو . . .

عشق تو در سینه باقیست

تاب دل کندن ندارم

طاقت دوری ندارم

تو بگو دلیل آن چیست؟ بگو . . .

(z.m)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/11ساعت 2:29  توسط zahra  | 

سلاااااااام

سلام به دوستای عزیزم ... حالتون چطوره؟؟
 
شاید نشه هر چیزی که تو دلته به راحتی بگی .  چون کلام به تنهایی واقعا نمی تونه حرف دل و  بگه  
خوبیش اینه که تا حالا هیچ جایی این مطالب و نخوندین و تکراری نیستن ...
اگه در مورد شعرام برام نظر بذارین واقعا خوشحالم می کنید.
اون پست هایی که پایینش نوشتم (z.m) شعرهای خودمه. امیدوارم حرفای نگفته ی قلب شما هم باشه !
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 1:19  توسط zahra  | 

دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود

برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی کنم

صبوری و تحملم همیشه پشت شیشه ها

پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 0:49  توسط zahra  | 

کجایی؟؟

کجایی؟

گم کرده ام هستی ام را...

صورت تو زیبایی مطلق است عزیزم

گم کرده ام این صورت را...

دستان تو،حس نوازش را بیدار می کند هر دم

گم کرده ام این دستان را...

 

کجایی؟

گم کرده ام نیمه ام را...

دوستت دارم "عجیب"!

و تو شاید نخواهی مرا...شاید

 

کجایی؟

گم کرده ام نفسم را ...

حضور تو تقدس می دهد به لحظه

گم کرده ام این حضور را...

نگاه تو آتش می زند به وجودم

گم کرده ام این نگاه را...

 

کجایی؟

از پس این سیاهی ها به در آ ای سپید من...!

به در آ! و ببین دلی شکسته بدنبال تو می گردد.

 

کجایی؟

گم کرده ام عشقم را!


(Z.M)

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/01ساعت 14:51  توسط zahra  | 

<<<رسم تلخ زندگی>>>

صدای "تو" .. مثل یک آوز

دستان "تو" ... حس خوب پرواز

کلام "تو" ... سرشار از راز

نفس "من" ... بند است به نفس "تو"

عشق "من" ... ختم است به وجود "تو"

چشمان "من" ... مات است به چشم "تو"

چشمان "تو" ... مات است به چشم "او" ...!

"او" پر از فریب ، "او" پر از دروغ،پر از هوس

"تو" پر از عشق برای "او"

"من" پر از عشق برای "تو"

آری ... این است زندگی و رسمش

و بایدسوخت و ساخت ، تا ابد!

(z.m)


+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/01ساعت 13:49  توسط zahra  |